تبليغاتX
با يك دانشجوي عمران آزاد
سرگذشت و گوشه هایی از تجربيات يك دانشجو در کنار مطابی در زمینه مهندسی عمران
        در خبر است از اوضاع دانشگاه  در این روزها که از مطهری (تک خیابان اصلی خرم آباد که محل تجمع جوانان جهت رسیدگی به امور ... و دومین مکان پس از دانشگاه می باشد) هم شلوغ تر است. جذابیت این سازه های سر به فلک کشیده در این صحرای واقع شده در حومه چغلوندی چیست که توجه این همه جوان کمی تا قسمتی دانشجو (به جرات ۵۰ درصد غیر دانشجو)را به خود جلب می کند!؟

   پاسخ شاید در زیبایی این سازه هاست ! ولی نه در قاضی آباد هم سازه های زیبا هست ولی جمعیت چند هزار نفری نیست. اگر بخواهیم به پاسخ بهتری برسیم باید به بررسی قشر  حاضر در دانشگاه بپردازیم.این قشر بر چند دسته اند:الوات محترم و عشاق و طالبان علم !!! دسته سوم اصولا سر کلاس های درس حاضر می شوند .(تا آنجا که بنده اطلاع دارم کلاسی قبل از عید رسما تشکیل نشده است.)دسته دوم جایی حضور دارند که زیبارویان هستند .بله محوطه دانشگاه آزاد فراوان دارد از این عزیزان اما سوال اینجاست که زیبارویان در دانشگاه چه می کنند؟برای کسب علم!!۱؟(قبل از عید که ...)اما دسته سوم دسته بسیار محترم و وظیفه شناسی هستند که وجودشان در این مکان بسی زروریصط.چراکه انان از هرگونه عشق ورزی اجباری عشاق به زیبارویان جلوگیری نموده و نقش ۱۱۰ را بازی می کنند. البته بنده به شخصه با شیوه ی زد وخورد مستعمل در این گروه مخالفم ولی حضور ایشان را با شیوه های ملایمتر را ضروری می دانم.در اندک مواردی ابراز علاقه این دسته به زیبارویان که البته به شیوه خاص خودشان صورت گرفته حوادثی در پی داشته که در مقابل خدمات این گروه قابل چشم پوشی است.

       از بحث بالا به این نتیجه می رسیم که بررسی حضار هم کمکی به ما جهت درک شلوغی این روزهای دانشگاه نمی کند.پس از بزرگان علم کمک می گیریم.آقای دکتر مهرداد در جلسه ای فرموده اند کلاسهای دانشگاه کاملا بر قرار است و دانشگاه مملو از دانشجویان مشتاق درس  (احتمالا ایشان کاری در محوطه دانشگاه داشته اند و با جمعیت در محوطه روبه رو شده اند.)

      یک دانشجوی بزرگ(شایان ذکر است با نیمی از دختران دانشگاه  داشته است بده بستون جزوه )می گوید من فکر می کنم امثال شما دیوانه اند که وقت خود را با بررسی اینگونه موضوعات تلف می کنند.این چیزی است که هست و ما باید بکنیم بیشترین استفاده را از آن چه در اختیار داریم.

       خانمی علت را در فرزند آزاری قوم لر می داند که بیشتر هم به دختران لطمه زده زیراکه این بچه ها از دست رفتار های والدین به دانشگاه و درس پناه می آورند و در دانشگاه چون با واحد های شیرین عملی که در محوطه ارائه می شود از اینان پذیرایی به عمل می آید این موضوع تشدید می شود.

       اینگونه که پیداست این رشته سر دراز دارد و خارج از حوصله وب ما. قضاوت را به شما وا می نهیم وچنانچه به نتیجه ای رسیدید اگر با ما در میان بگذارید سپاسگزاریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:53  توسط mardi dar meron  | 

    گاهی آدم از کسی انتظار نداره اما اون فرد یه کاری می کنه که مدت ها دهن آدمهای زیادی وا می مونه.

    از جمله اینکه استاد عزیز و محبوب من آقای دکتر فول پروفسور فلاح نژاد در این در عید دل چندصد دانشجو رو شاد کردن اونم نه با گذاشتن سرمایه یا ... بلکه با دادن نمره ی مناسب و در شان دانشجویان با هوش دانشگاه ازاد .سوالات ایشون زبان زد خاص و عام و معمولا تصحیح اوراقشون هم همینطور به عبارتی همیشه از اونور...حالا نمی دونم چی شد که این ترم از اینور...

    خلاصه من از طرف بچه های عمران می گم دمت گرم استاد.ای ول دست بوستیم والا به خاطر این نمرات ۷و۸ که ۱۵و۱۶ دادید من یکی که حاضرم هر چی بخواید بتون بدم.فقط امیدوارم اون چیزی رو که استاد اسدی تو کلاسهای دوره ی جی ای اس از دخترای کلاس می خواست ازمون نخوایید.

     بازم ممنون استاد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:42  توسط mardi dar meron  | 

      چقدر سخته اعصابت خورد باشه یک ساعت هم تایپ کرده باشی اونوقت موقع ارسال مطلب هر چی نوشتی پاک شه.اما دوباره می نویسم شاید اینجوری آروم شم.

      چقدر سخته شنیدن بعضی حرفا از دهن بعضی آدما...با اجازتون از اول براتون تعریف کنم:

      روز اولی که پام به این خراب شده وا شد به نصیحت دوستان ناباب رفتم و کلی با گروه مختلط صنایع درس ور داشتم.اخه من عمرانی رو چه به صنایع! کلی به زرنگی خودم افتخار می کردم و فکر می کردم نونم توروغن افتاده غافل از اینکه امروزه روزی اینجوری به روغن سوزی می افتم.

      یکی از روزای خدا  تیپ زدم و رفتم سر کلاس و کلی با حرفا و شیطنتام دل بچه های کلاس رو شاد کردم.استادم حسابی اهل دل بود و همراهی می کرد و خلاصه خوش رفت.ناگفته نمونه میون ترم اولی های صنایع حداقل تو اون کلاس آدمی با ویژگی های من پیدا نمی شد و سالاری بودم واسه خودم.

       تو کلاس دختری بود که از اول ترم متوجه یه سری ویژگی های اخلاقی خوبش شده بودم.اون روز بعضی حرفای من بیشتر به دل بچه ها می نشست و بعضیاش کمتر .اینجا بود که لبخندهای متین اون دختر نسبت به همه ی حرفای من توجه ام رو بیش از پیش جلب کرد.دیری نگذشت که تو دلم واسه خودش جایی دست و پا کرد واز اونجایی که من آدم خیال بافی هستم کلی تو ذهنم باش اینور اونور می رفتم و خلاصه حال می کردم.

       تو دنیای واقعیت هم ارتباطات گسترده ای در زمینه ی رد وبدل جزوات درسی و تحقیقات مشترک و...داشتیم.حتی عید نوروز به مناسبت نوشتن اسم من زیر تحقیقش(خیلی درس خون بود) از مشهد یه شیشه عطر براش اوردم و با جمله شما مثل خواهرم میمونی بهش تقدیم کردم.(بعد ها عطر کار خودش رو کرد و باعث دوری ما شد.)

        چهار ترم همکلاس بودیم و چون اغلب می دیدمش فکر می کردم همیشه این فرصت رو دارم که حرف دلم رو بهش بگم پس عجله ای در کار نبود و دلم رو به شناخت بیشتر خوش کرده بودم.کلی زیر نظر داشتمش و خدایی هیچوقت حرکت بدی ازش ندیدم.

        یه روز از کنارم رد شد.بلافاصله فهمیدم دختر همیشگی نیست.از دوست مشترکمون دلیلش رو جویا شدم که اونم باش صحبت کرده بود و نتیجه این شد که یه روز صدام کرد و گفت :"سلام آقای فلانی راستش محیط این دانشگاه فلان و بهمانه .من وشما می دونیم بینمون چی می گذره دیگران پشت سرمون حرفای دیگه ای میزنن"خدا لعنت کنه هر کی حرف میندازه پشت سر مردم.

        منم که انگار با حرفاش سحر شده بودم تایید کردمو خیر سرم پیشنهاد دادم:"...آره دیگه خانم فلانی با این شرایط بهتره وقتی همدیگرو تو دانشگاه می بینیم جلو دوستان احوال پرسی نکنیم.واقعیتش من نسبت به شما حس پاکی دارم که اگر اوضاع مالیم رو به راه شه باتون در میون می زارم.تا اون روز به خدا می سپارمتون."

       دو ترم گذشت و تو این دو ترم من تازه داشتم می فهمیدم چه غلتی کردم.هر روز حسرت فرصتهایی رو می خوردم که از دست داده بودم.تا اینکه با شروع ترم جدید برنامه ما طوری شد که بیشتر همو می دیدیم.این بار تصمیم جدی گرفتم که برم و باش صحبت کنم.تو خیالاتمم عروس رو به خونه اوردم.

        روز پنجشنبه همین دیروز کت وشلوار پوشیدم و کلی به خودم رسیدم.با خودم می گفتم:"به به! چه هوای خوبی ...امروز من دین خود را کامل خواهم نمود و به خوشبخت ترین مرد دنیا مبدل خواهم شد...آری آری زندگی زیباست زندگی... خدایا تو خود پاکی نیت مرا می بینی پس یاریم ده و مرا آن ده که آن به...کلاغی روبهی... چی دارم می گم برم که دیر شد."

        به دانشگاه که رسیدم آنتنام به صورت خودکار مشغول ردیابی شد.از خدا خواسته تو هماهنگی دیدمش و وقتی متوجه شدم کلاسش تشکیل نمی شه با کلی خوشحالی بی خیال کلاسای خودم شدم و دنبالش را افتادم (البته با مهارت و طوری که نفهمه دنبالشم که کلاس بذاره)چون دختری نبود که بیخودی دانشگاه بمونه رفتم سمت سرویسا با دوستش اونجا نشسته بود منم نشستم.بعد چند دقیقه سوار اتوبوس شدیم و اومدیم سمت خرم آباد.

        رویاهام تو اتوبوس هم مفصل هم الان گفتنش برام درد آور .وقتی رسیدیم بهش ندا دادم که حساب کردم و اومدم میدون منتظرش وایسادم.چو کبکی او خرامان سوی من آواز می کرد ... می انگارم که تیر او دلم را ساز می کرد .

        جوري سلام کرد که جرات گفتن حرفم رو پیدا کردم.احوالپرسیش در عین اینکه بهم اطمینان خاطر داد دومین حرکت عجیبش تو اون روز و سومین حرکت عجیبش تو مدت آشناییمون بود.آخه قرار بود جلو دوستاش احوالپرسی نکنیم.خلاصه کنم دل رو به دریا زدم و گفتم آنچه رو باید می گفتم ومنتظر جواب شدم نه جوابی به اون سرعت نه جوابی به اون...

        سکوت چند دقیقه ایش برام عجیب نبود سری که تکون می داد متعجبم کرد.نهایتا گفت آنچه رو نباید می گفت:"من نامزد دارم".

        تازه فهمیدم وقتی می گن تشتکم پرید یعنی چی!

        "کی؟کجا؟باکی؟"پسرک گفت."پنج ماه پیش با یه فامیل"جوابی که دختر...به پسرک داد.

         در یه لحظه فیلمهای بی خانمان و کزت وبی پلامار وازین قبیل در ذهنم مرور شد.کلی خنده ی زورکی تحویل دادم وتبریک گفتم این فاجعه ی اسفناک رو ببخشید ازدواج میمون (نه میمون حیوون)رو تبریک گفتم.اصلا نفهمیدم کی خداحافظی کرد ورفت.من تا یک ساعت همونجا میخکوب شده بودم و گذر مجید پلنگ که رو دیوار روبروم نوشته شده بود رو بروبر نگا میکردم.آخ که این گذر چه جفا دیده در این دهر.

         دیگه نمی تونم به نوشتن ادامه بدم همینرو بگم که اولین حرکت عجیب این دختر پنج ماه پیش بود تو دانشگاه که داشت از کنارم رد می شد و بر و بر منو نگاه می کرد انگاری می خواست چیزی بگه اما نگفت و منم نپرسیدم!ودومین حرکتش امروز بود سر سرویسها که هی با حلقه ی تو دست چپش بازی می کرد و من می خواستم بهش بگم درارش بزارش تو دست راستت اینجوری بختت می سوزه ها!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:42  توسط mardi dar meron  | 

روز اولی که پامو تو مغازه ببخشید دانشگاه آزاد برای خرید بازم ببخشید گرفتن مهندسی گذاشتم لیستی از مدارک رو جهت ثبت نام به دیوار آویزون کرده بودن.پیش مسئول ثبت نام  رفتم و مدارک رو بهش تحویل دادم .اون از من کارت شناسایی معتبر خواست و من متوجه شدم کارت همرام نیووردم وقتی به مسئول گفتم کارت همراهم نیست گفت:"فیش واریز شهریه داری؟" گفتم آره گفت"همونو نشون بدی کافیه"و من از همون روز اول فهمیدم کارت شناسایی یعنی چی.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 4:12  توسط mardi dar meron  | 

(واژه لکی به معنیه ابراز ناراحتی از کسی)

والا به خدا من نمی دونم چه خاکی به سر بگیرم ولی فکر می کنم سنگلاخ بالای ۹۰ درصد خوب باشه.اخه هر چیزی حدی داره .بابا نمازم حد داره.من نمی دونم دیگه به چه زبونی باید به بعضیا حالی کنم بابا بسه کم از این اساتید سوال تخیلی بپرسید .بابا اینا ظرفیت ندارن.نمونش استاد  فلانی ور داشته سوال بعضیا رو که نمیدونم از کجاشون در اوردن واسه پایان ترم داده .کلاتونو قاضی کنید کدوم تیره که تو طولش در همه جهات تغیر اندازه و مقطع داشته باشه.اخه این تیر بره تو چیزه طراحش اینم شد سوال.آقا مخ مجانی گیر اوردی یا مریضی که از اول ساعت تا آخرش یه ریز می پری وسط لالایی استاد نمی زاری بچه ها بخوابن چی میگم درس یاد بگیرن.بابا حالا چیزیم حالیت بود حرفی آخر ترمم که از همه اونایی که ساکت و با دقت سر کلاس به مسائل زندگیشون حالا گیر نده همون صحبتای استاد فکر می کردن بدتر نوشتی.بله استاد بهت نمره داده ولی اخه با انصاف اینجور نمره گرفتن درسته؟به خدا یه روز چوبشو می خوری حالا هی از ما گفتن از تو نشنیدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:49  توسط mardi dar meron  | 

تو شهر ما یعنی خرم آباد مهندسی مفهوم کاملا متفاوتی با جاهای دیگه داره.به عنوان مثال هر وقت عمو یادگار(مردی با سن بالای۶۰ دارای تجربیات فراوان در امور گوناگون از جمله کارگری برای آمریکایی ها در دوران قبل از انقلاب که بسیار پولداره ولی از پولش اصلا استفاده نمی کنه و صاحب یک مینی بوس قدیمی و....که به دلایلی به عمو یادگار ملقب شده ودر همسایگی ما به سر میبره)دوستم که ترم ۷ مکانیک رو باکلی دبدبه وکبکه پشت سر گذاشته می بینه بهش میگه پسر این چرت وپرتا که تو دانشگاه یادت می دن در دی نمی خوره می خوای مهندس مکانیک خوبی بشی باید عملی کار کنی واسه شروعم بیا روغن ماشین منو عوض کن...و همیشه میگه فلانی فکر یه مغازه تو کرگنه (منطقه ی اقتصادی تعویض روغنی ها و تعمیر کارای ماشین)باش.

اما مفهوم مهندسی عمران بسیار وسیعتر از مکانیکه.و باید در چند بخش بررسی بشه:

۱)بخش کشاورزی:"ایجاد شبکه آبرسانی " چون تو استان ما هر فردی یک فامیل کشاورز داره قطعا یه روز اون فامیل در خونه مهندس رو خواهد زد وخواهد کفت مهندس امروز نوبت آب ماست بیا این بیل رو وردارو بورو سر زمین آبراههارو باز کن واسه درستم خوبه.

۲)بخش راه"طراحی و اجرای جاده دسترسی"در زمستان که در شهر های استان ما برف تا یک متر زمین رو می پوشونه خانواده ی مهندس ازش می خوان یه پارو دست بگیره و برای مناطق استراتژیک حیاط(مثل دستشویی و درب خروجی)جاده دسترسی طراحی و اجرا کنه .گاهی اوقات همسایها هم ممکنه سراغ مهندس بیان تا واسه کوچه یه فکری کنه که البته واسه درسشم خوبه.

۳)سوپر بخش ساختمان:"ساخت انواع ملات"و"حمل مواد ساختمانی"و"آجر کاری"و"سنگ نما"و"رنگ ساختمان"و هزارن مورد دیگر که باید به اون مسلط باشید وگرنه شما یک مهندس بی سواد هستید.بنده الان یک هفته ای هست که در گیر رنگ اتق دوستم هستم و ایشون منت میزاره کلی زمینه به من داده تا درسامو تمرین کنم.این بخش اینقدر گستردست که حتی می ترسم مرورش کنم.

۴)پیگیری امور اداری مانند در یافت انشعابات مختلف کارهی مربوط به شهر داری و....

امیدوارم تونسته باشم شمای کلی رو از این رشته در اختیار تون بذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:19  توسط mardi dar meron  | 

 فلاح نژاد ۰۹۱۶۳۶۷۵۳۰۴ (عمران)

طالبی ۰۹۱۶۶۶۷۸۰۱۹ (عمران)

اسدیان فعلی ۰۹۱۲۲۱۳۹۹۹۰(عمران)

کاظمی ۰۹۱۸۳۳۶۰۰۳۷(آمار و ریاضی)

قاسمی ۰۹۱۶۳۶۰۶۸۲۶(حوزه معارف)

امیری۰۹۱۶۳۶۷۳۰۹۹ (فیزیک ومعونت دانشگاه)

الماسی ۰۹۱۶۳۶۰۰۸۷۷ (مسئول رشته عمران)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط mardi dar meron 

   

آیا می دانید؟

ظرفیت استاد یادگاری ۳ دقیقه بعد از باز شدن سایت تکمیل می شود......چرا؟

ظرفیت استاد طالبی از اول تکمیل است......چرا؟

ظرفیت استاد فلاح نژاد هیچ وقت تکمیل نمی شود......چرا؟

 آقای یادگاری کلاسش تو سه دیقه پر میشه چون تا حالا هیچ دانشجویی نتونسته خودشو از در سی که با این استاد ورداشته بندازه.شایان ذکره دانشجویی که تصمیم جدی برای این کار(افتادن تو یکی از درساش با استاد یادگاری)گرفته بود هر جلسه سر کلاس می رفتو کلی کلاسو به هم می ریختو نهایتشم برگه سفید تحویل داد. وقتی نمره  ی ۱۲ رو تو کارنامش دید با کلی تعجب پیش استاد رفتو دلیل پاس کردنشو پرسید .استاد در پاسخ گفت من چطور می تونم دانشجویی رو بندازم که هر جلسه با کلی شورو حال سر کلاسم حاضر شده و حتی یک جلسه غیبت هم نداشته.... بنده در درس سه واحدی که انتظار داشتم ۱۳ بگیرم نایل به نمره ی رویایی ۱۸ شدم که اونم ماجرایی بود واسه خودش (شاید یه روز براتون تعریف کردم.)

     استاد طالبی ظرفیتش قبل انتخاب واحد تکمیله چون اصولا ایشون آدم آزادیه که تو زندگیش هر چیزیرو خودش انتخاب کرده و اختیارش بر خلاف به بقیه آدم ها  تامه نه نسبی و قضا و قدر براشون تعریف نشدست.نتیجه اینکه استاد طالبی دانشجوهاشو انتخاب می کنه نه دانشجوها استاد طالبی رو.البته خداییش استاد باسوادیه و کلی منتخبین رو می سازه.

     واما استاد فلاح نژاد که بنده تصمیم دارم قسمتی در وبلاگم با نام تخیلی ایجاد کنم که اختصاص به سوالات پایان ترم ایشون داره.اصولا هر مهندس عمران می دونه اگه تیر رواز نزدیکیه تکیه گاه برش بزنیم و جهت نیرو هارو مشخص کنیم اگه فلش به سمت گره باشه عضو در کششه مگر اینکه استادتون اقای فلاح نژاد باشه که اونوقت تیر در فشاره.خلاصه کلی تفاوتها و استثناها وجود داره که اگر با این استاد درس وردارید باید یاد بگیرید.مثال دیگه اینکه ممکنه ایشون ۹جلسه مباحثی رو درس بده و دست آخر یه سواله بیست نمره ای از درس جلسه دهم که به صورت جبرانی بر گذار شده  رو سر جلسه امتحان پیش روتون بذاره.ناگفته نمونه ایشون هم مثل پویا ساکی قدرت بیان اجیبی داره که اگه یه بار یه مطلبی رو براتون توضیح بده تا ابد هم هرکاری بکنین دیگه اون مطلب رو یاد نمی گیرین.بگذریم و بریم سر بحث خودمون .والا راستشو بخوایین من خودمم نمی دونم چرا ظرفیت این استاد هیچوقت تکمیل نمیشه .اگه کسی می دونه لطفا به من خبر بده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:28  توسط mardi dar meron  |